به سال که می گذرد
غزل تنم را می کشند
قصیده می شوم در باد
افیلیای من
کاش مرداب تو را میبرد
اگر اینگونه به سوگ خویش نشسته ام
و تو هر روز بر گرده ام
شالی بد قواره تری
***
به جنس بنفشه معتادم
و چروک آبی باغچه
در رگ های متورمت گل می کند
سیر بنوش
از خندقی که چشم من است
***
حتا دل انگیز ترین پایان
قصه های تکراری را جذاب نمی کند
مرگ هم همینطور
***
چقدر عشق اینجا ریخته
حوله ای خیس می خواهم
نکند رنگ بگیرد
هاله ی مردمکان شوریده ام .
***
به تو نیز محتاج نیستم
نه که باران نمی زند
تلخ است
عابری که بیشتر از تو
شبیه تو است
***
آجر به آجر
خرابه ایست تنم
با خاک ممزوجی
که شعله در آن دمید
دستی که صبح ازل شکسته مباد !
ورق به ورق
ذوب می شوم در باد
و سنجاق سری نیست
که آتش گیسوانت را مهار کند
راستی
تن در دستان تو
چه تابی می آورد
خاک؟
****
آدم هوس آب می کند
آب هوس آدم می شود
رودخانه می ریزد از درختی
که کاشته اند در دهان زمین
که تنت است .
***
گاهی قسم باد
غنچه را می تارد
وقتی گیسوانت
نه آشنای منند
دستهایم
که بی قرار می وزند
***
وقتی آژیر
بلند می خواباندت
لالائی مادرت را به خاطر می آوری
وقتی برانکارد
متکایت می شود
پیش خدا
راست می ایستی
با این تفاوت
که بلند بلند
مادرت آژیر می خواند
و سرت
تنها برای خدا دیدنیست
پروردگار
تکرار نام موازی توست
با خط نوری از بیرون
این
بوی تن تونیست
محبوبیت پینوکیوست
که تحلیل می رود