«وعد الله الذين امنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدونني لايشركون بي شيئاً و من كفر بعد ذلك فاولئك هم الفاسقون.»1
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بيتو به جان آمد وقت است كه بازآيي
مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد
كز دست بخواهد شد پاياب شكيبايي
ساقي چمن گل را بي روي تو، رنگي نيست
شمشاد خرامان كن تا باغ بيارايي
اي درد توام درمان در بستر ناكامي
وي ياد توام مونس در گوشه تنهايي
حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد
شاديت مبارك باد اي عاشق شيدايي.2
سخن از پردگي يار و نقاب برگرفتن اوست؛ گرچه خامه زدن در اين باب، لايقي ميطلبد. حقيري با وجود قلّت دانش و كردار، و علم به اينكه آستان اقدس ولايت محروم ندارد، گستاخي نموده و حيرتبار در اين راه گام نهاده است، به هرگونه از پيشگاه مبارك قائم عدل(ع) عذر تقصير ميخواهم؛
اندر اين راه اگرچه آن نكني
دست و پايي بزن زيان نكني.3
در بيشتر اديان بزرگ جهان موضوع رهاننده (موعود) از اهميت خاصي برخوردار است. به اين سبب هر يك از پيشوايان و بزرگان اديان در اثبات و حقانيت موعود خود سخناني گفتهاند؛ در آيين باستاني ايران، اين منجي «سوشيانت»4 نام دارد، در تورات و انجيل نيز به گونههايي از موعود آخرالزمان سخن رفته است و ديگر اينكه اهداف او در همة دينها يكسان است. يعني اوست كه گيتي را پر از عدل و داد خواهد كرد؛ وقتي كه از جور و ستم پر شده باشد و مردمان را از ضلالت و جهل و بيديني رهانيده، بهسوي خداشناسي و عدالت و پاكبازي رهنمون ميشود. در اين نوشته تاريخنگاري منظور نيست پس به همين اشارت بسنده ميكنم و سر خويش ميگيرم.
آيات كريم نبي5 و احاديث شريف نبي(ص)6، نويد ميدهند از مسيحانفسي، عادلي، نور دلي كه قدوم مباركش سوختگان، دلآزردگان و ستمديدگان را مينوازد و با دجّالان، بطّالان و خودنمايان ميستيزد، انديشهاي است كه كم و بيش همه فرق و مذاهب اسلامي، با تفاوت و اختلافهايي بدان مؤمن و معتقدند.
بازتاب اين انديشه در ادب فارسي گونهگون است چون بناي سخن بر اجمال است از آنها گلچيني نمودهام و اينك خامهريز شاعران را تقديم ميدارم.7
هركس به زباني صفت مدح تو گويد
بلبل به غزل خواني و قمري به ترانه.
شاعر يمگان، ناصرخسرو، اين عقيده را در قالب آيين اسماعيليه بيان ميكند و امام زماني كه او نام ميبرد با عقيده شيعه اثنيعشري بسيار متفاوت است، چون منظور او از امام زمان خليفه فاطمي (المستنصر) است كه جايجاي در ديوانش او را ستوده است:
فرياد يافتم ز جفا و دهاي ديو
چون در حريم قصر امام اللوا شدم
بر جان من چو نور امامالزمان بتافت
ليل الاسرار بودم، شمس الضحي شدم8
خليفه فاطمي را اسم اعظم ميداند كه ميتوان با آن به آسمان رفت چون ناهيد:
نام بزرگ امام زمان است، از اين قبل
من از زمين چو زهره بدو بر سما شدم9
گاهي تربيت سخن خويش را ازسويِ امام زمانش ميداند:
در سخنم تخم مردمي بسرشته است
دست خداي جهان، امام زمانم.10
گاهي غلو را درباره (مستنصر) به حدي ميرساند كه او را غرض از ايجاد عالم ميداند:
داغ مستنصر بالله نهادهستم
بر بر و سينه و بر پهنه پيشاني
اي به تركيب شريف تو شده حاصل
غرض ايزدي از عالم جسماني
گيتي اميد به اقبال تو ميدارد
گر ازو گرد به شمشير بيوشاني
چون بدو بنگري، آنگاه به صلح آيد
اين خلاف از همه آفاق و پريشاني.11
گويا ناصرخسرو موعود خويش را يافته، پس ديگر ما را كاري با او نيست. اما خاقاني شرواني، اگرچه مهرورزي او نسبت به علي(ع) و خاندان رسول اكرم(ص) در آثارش آشكار است12 گرمي چنداني در ترسيم چهره موعود ندارد. اغلب نام او كه مظهر عدل و هدايت است در مقابل كلمه «دجّال» آمده است كه نشان گمراهي و اضلال است. اكنون تصاويري كه از راه تضاد موجود در معاني مهدي و دجّال شناخته شده بيان ميگردد:
مهدي دجّالكش، آدم شيطانشكن
موسي درياشكاف، احمد جبريلدم.13
در بيت زير استفاده از فعلهاي «شكند و كشد» به تصوير تحرك بيشتري داده و گويي اين اعمال را از قوه به فعل درآورده است:
شيطان شكند آدم و دجّال كشد مهدي
چون آدم و مهدي باد انصار تو را عالم.14
اما گرگ پروردن دجّال كه در بيت زير از راه ايجاد تضادي متناسب با شبان آورده شده توضيحي است پويا و افزونكننده معني ستمگري روزگار و بيانكننده رنجهاي فراوان شاعر و يأسها و حرمانهاي او و يادآور حبسها و بندهايش:
شاه جهان مهدي ظفر، يعني شبان دادگر
ايام دجّال دگر، گرگ ستم زان پرورد.15
استعارات «دجّال ظلم» و «دجّال طغيان» نيز تأييدي بر آن معاني است:
خسرو مهدي نيست با صف غوغاي عدل
بر در دجّال ظلم آمد و در، در شكست.16
يا:
به تأييد مهديخصالي كه تيغش
روانسوز دجّال طغيان نمايد.17
در بيت زير از تضاد حاصل، تصويري عرفاني و زيبا پديدار ميشود:
خلوتي كز فقر سازي خيمه مهدي شناس
زحمتي كز خلق بيني موكب دجّال دان.18
در جاي ديگر ضمن اشاره به محل بيرون آمدن دجّال از چاه اصفهان، ممدوح خود را مهدي ذات ميخواند:
ذات او مهدي است از مهد فلك زير آمده
ظلم دجّالي ز چاه اصفهان انگيخته.19
يا:
هادي است و مهدي زمان كز قلمش
قمع دجّال صفاهان به خراسان يابم.20
پادشاهان صفوي در كاخ خود، در اصفهان، دو اسب با زينافزار مجلل مجهز داشتند تا براي سواري مهدي(عج) حاضر باشد. يكي از آن اسب را براي مهدي(عج) و اسب ديگر را براي نايب او عيسي(ع) آماده كرده بودند.21 خاقاني در بيت زير به اين موضوع اشاره ميكند و رفع توهم سوء از مردم شرافتمند ديار اصفهان را در نظر دارد:
چاه صفاهان مدان نشيمن دجّال
مهبط مهدي شمر فناي صفاهان.22
بنا بر روايتي ديگر در حله و سامره بر لب چاهي منتظر ظهور حضرت بودند و همواره اسبي زينبسته حاضر ميداشتند و ابن بطوطه اين اسب را ديده،23 خاقاني در بيتي بدان اشاره دارد:
بر در مرقد سلطان هدي ز ابلق چرخ
مركب داشته را ناله هرا شنوند.24
به همينگونه خاقاني عقيده مهدويت را در خدمت مدح گرفته و ممدوحان خود را با آوردن القابي چون مهديسياست، مهديشعار، مهديصفت و... ميستايد:
داور مهديسياست، مهدي امتپناه
رستم حيدركفايت حيدر احمدلَوا.
يا:
شاه فريدونلَوا، خضر سكندرسپاه
خسرو امتپناه، افسر مهديشعار.
و:
مهديصفت شهنشه، امتپناه داور
جانبخش چون ملكشه، كشورستان چو سنجر.25
در شعر انوري هم تازگي ويژهاي در اين زمينه ديده نميشود. او نيز بر آيين خاقاني، براي ستايش عدل و كفايت ممدوحان و مذمت دشمنان آنها، از تضاد حاصل بين مهدي(عج) و دجّال مدد گرفته است:
تو آدمي و همه دشمنان تو ابليس
تو مهدياي و همه حاسدان تو دجّال.26
يا:
مهدي جهاني تو كه دجّال حوادث
از حال به حالي شده وز خوي به خويي
جز در جهت پاره عدل تو نيفتد
هركس كه اشارت كند امروز به سويي.27
نظامي گنجوي نيز در مدح قزل ارسلان، از «خسف كواكب» كه پيش از وقوع خسف پيشبينيهاي هراسانگيزي در پيآمد آن واقعه نجومي كرده بودند سخن گفته و بعد راه نجات را در پناه پادشاه مهديصفت ميداند:
از آن عهده كه در سر دارد اين عهد
بدين مهدي توان رستن از اين مهد.28
يا در مدح شاهارسلان گويد:
مهدياي كآفتاب اين مهد است
دولتش ختم آخرين عهد است.29
اما جلوههاي غيبت و ظهور حضرت مهدي(عج) در آثار شعراي عارف تابندگي و طراوت ويژهاي دارد. حكيم سنايي، پيامبر شاعران عارف، در تغزلي چنين شوق برميانگيزد:
روي تو در هر دلي افروخته شمع و چراغ
زلف تو در هر تني جان سوخته پروانهوار
هركجا بويي است خطت تاخته آنجا سپاه
خونفشان يعقوب بينم هر زماني صدهزار
ماه را ماني غلط كردم كه مر خورشيد را
نورمند از خاك پاي توست نورانيعذار
گر براندازي نقاب از روي روحافزاي خود
كشته هست از عشق تو چندان كه نايد در شمار.30
چون عشق به حضرتش قرين عشق به حق است، آن را امري فطري ميداند كه همراه هر انساني پرورش مييابد؛ اگر زنگار تربيت نادرست خانواده يا اجتماع آينه ضمير آدمي را نپوشد:
من شناسم مر تو را كز هفتمين چرخ آمدم
بچه عشق تو را پرورده بر دوش و كنار31
از پس دوران رسول اكرم(ص) كه امت از شمع وجودش پرتو تقوا و دين را بيحجاب اغيار بهرمند بودند، باز به سبب بدعتگزاران و نالايقان متسلم، قشري از دين بيش نميماند و آنگاه كه جلوه برتر خداوند ودود يعني مهدي موعود(عج) براي ايجاد حيات طيبه و مدينه فاضله و نجات انسانها امري لازم مينمايد:
مردمان يك چندي از تقوا و دين راندند كار
زين دو چون بگذشت باز آزرم و شرم آمد شعار
باز يك چندي به رغبت بود و منت بود كار
زين پس اندر عصر ما نه پود ميماند نه تار
گر منازع خواهي اي مهدي فرود آي از حصار
ور متابع خواهي اي دجّال گمره سر برآر.32
اميرالمؤمنين علي(ع) در نهجالبلاغه ميفرمايد: «حتي تقوم الحرب بكم علي ساق، بادياً نواجذه، مملوؤة اخلاقها، حلو أرضاعها، علقماً عاقبتها» پيشبيني ميكند كه قبل از ظهور حضرت مهدي(ع) آشوب عجيب و جنگهاي بسيار مهيب و خطرناكي در دنيا هست، آتشافروزان جنگ نگاه ميكنند، ميبينند كه اين پستان جنگ خوب شير ميدهد، يعني به نفعشان كار ميكند، اما نميدانند كه عاقبت جنگ به ضرر خودشان است33 و نوبت دولت و اقبال ستمكشان منتظر است:
اندرين زندان برين دندانزنان سگصفت
روزكي چند اي ستمكش صبر كن، دندان فشار
تا ببيني روي آن مردمكشان چون زعفران
تا ببيني رنگ آن محنتكشان چون گل انار34
آدمصورتان ديوسيرت، كه در هنگام ظهور، غالباند، خواهند ديد كه جوهره وجود انسان كامل چگونه ميآيد و دمار از آنها برميآورد:
گرچه آدمصورتان سگصفت مستولياند
همكنون بينند كز ميدان دل عياروار
جوهر آدم برون تازد، برآرد ناگهان
زين سگان آدميكيمخت و خرمردم دمار
گر مخالف خواهي اي مهدي درآ از آسمان
ور موافق خواهي اي دجّال يك ره سر برآر.35
بهترين هديه مهدي(عج) در روزگار ستم و پيمانشكني، عدل است و لذا آرزوي گشايش او را دارد:
اي به دم جفت عيسي مريم
دام و دجّال بركن از عالم
اندرين روزگار بدعهدي
چيست جز عدل هديه مهدي
خشك شد بيخ دين و شاخ صواب
دست بگشاي اينت فتحالباب.36
غزل عطار هم در شورآفريني و عشق شگفتآور است، او جلوه شمس حقيقت و امام بر حق را به يوسف(ع) مانند ميكند كه نسيمش به دلها بصيرت ميبخشد و عاشقانه، وصال آن رايحه را، پيراهن ميدرد:
گر نسيم يوسفم پيدا شود
هركه نابينا بود بينا شود
بسكه پيراهن بدرم تا مگر
بويي از پيراهنش پيدا شود
گر برافتد برقع از پيش رخش
زاهد منكر سر غوغا شود
گر بيابد عقل بوي زلف او
عقل از لايعقلي رسوا شود
از دو عالم فارغ آيد تا ابد
هركه او مشغول اين سودا شود
گر كسي پرسد كه پيش روي او
دل چرا شوريده و شيدا شود
تو جوابش بده كه پيش آفتاب
ذره سرگردان و ناپروا شود.37
خداوندگار مولوي كه ارادتش به آل رسول(ص) در همهجاي آثار او هويدا است، ظاهراً قائل به دو نوع مهدويت نوعي و مهدي موعود(عج) است؛ وقتي ميگويد انسانهايي كه همخوي رسولالله(ص) هستند، اهل هرجا كه باشند، بيمزاج آب و گل فرزندان او و گلهايي از باغ وجود حضرتش هستند، اشاره به مهدويت نوعي دارد:
هست اشارات محمد(ص) المراد
گل گشاد اندر گشاد اندر گشاد
صد هزاران آفرين بر جان او
بر قدوم و دور فرزندان او
آن خليفهزادگان مقبلش
زادهاند از عنصر جان و دلش
گر ز بغداد و هري يا از رياند
بيمزاج آب و گل نسل وياند
گر ز مغرب برزند خورشيد سر
عين خورشيد است نه چيز دگر.38
اين ابيات شايد مربوط به مسئلة ارشاد و هدايت عمومي باشد كه ملازم دوره امامت و ولايت قمريه است؛ و اين امر با شخصيت امام مهدي موعود(عج) از عترت طاهره و سلاله طيبه پيغمبر اكرم(ص) و آل علي(ع) كه به اعتقاد گروهي كثير از عرفاي شيعي و سني، خاتم ولايت شمسيه محمديه است، منافات ندارد. مولوي در ادبيات ذيل گويا به ظهور موعود اشاره كرده است؛ يعني آن جهان آرام و آن مدينه فاضله كه در آن همة رنگها و نيرنگها به صفا و يكرنگي بدل شده باشد.39
اين زمان سرها مثال گاو پيس
دوك نطق اندر ملل صد رنگ ريس
نوبت صدرنگي است و صددلي
عالم يكرنگ كي گردد جلي
نوبت زنگي است، رومي شد نهان
اين شب است و آفتاب اندر دهان
نوبت گرگ است و يوسف زير چاه
نوبت قبط است و فرعون است شاه
تا ز رزق بيدريغ خيرهخند
اين سگان را حصه باشد روز چند.40
آري، دورهاي كه سگصفتان حاكماند و يوسف پنهان و گرگ ظاهر، امام(عج) و يارانش منتظر فرمان حق هستند تا هنگام جلوه فرارسد. آنگاه عيد مؤمنان است و نوبت هلاك كافران:
در درون بيشه، شيران منتظر
تا شود امر تعالوا منتشر
پس برون آيند آن شيران ز مرج
بي حجابي حق نمايد دخل و خرج
جوهر انسان بگيرد بر و بحر
پيس گاوان بسملان روز نحر
روز نحر رستخيز سهمناك
مؤمنان را عيد و گاوان را هلاك.41
نكته درخور توجه اينكه سنايي و عطار و مولوي، كه در اين نوشتار مذكور افتادند، استعاره (يوسف) را براي ترسيم چهره قائم آل محمد(ص) به كار گرفتهاند. حافظ نيز دل خود را به اميد بازگشت يوسف گمگشته تسكين ميدهد؛ هم او كه جهان را گلستان ميكند و غم ميزدايد:
يوسف گمگشته بازآيد به كنعان غم مخور
كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن
وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور.42
راسل در كتاب اميدهاي نو ميگويد: امروز ديگر غالب دانشمندان اميدشان را از بشريت قطع كردهاند و معتقدند كه علم به جايي رسيده است كه عنقريب بشر به دست علم نابود خواهد شد، يكي از اين افراد انيشتين است. او ميگويد: بشر با گوري كه به دست خودش كنده است يك گام بيشتر فاصله ندارد. بشر به مرحلهاي رسيده است كه فشار دادن چند دكمه همان و زمين ما كن فيكون شدن همان؛ واقعاً هم اگر ما معتقد به خدا و دست غيبي نباشيم؛ اگر آن اطميناني كه قرآن به آينده بشريت ميدهد، ما را مطمئن نكرده باشد، حق با اينهاست. از وقتي كه بمب اتمي در هيروشيما افتاد تا امروز ببينيد قدرت تخريب صنعتي بشر چند برابر شده است.43 اما حافظ چون ديگر شاعران مسلمان، بهويژه شيعه اماميه، معتقد است كه با وجود تمام اينها، دست الهي بالاي همه دستهاست و به آينده خوشبين است و انتظار فرج كلي را ميكشد:44
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند
چون تو را نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد
هيچ راهي نيست كان را نيست پايان غم مخور.45
مژده ميدهد درمان دردها كه نشان از جدّ اكرامش رسولالله(ص) دارد، ميآيد:
مژده اي دل كه مسيحا نفسي ميآيد
كه ز انفاس خوشش بوي كسي ميآيد.
با فال نيكي كه زده است به پايان رسيدن تاريكي و غم و اندوه و آمدن فريادرس را بشارت ميدهد:
از غم و درد مكن ناله و فرياد كه دوش
زدهام فالي و فريادرسي ميآيد
زآتش وادي ايمن نه منم خرم و بس
موسي اينجا به اميد قبسي ميآيد.
و نشانههاي اين تشريففرمايي كموبيش هويداست:
كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست
اينقدر هست كه بانگ جرسي ميآيد.46
يك جا هم نام مهدي را صريحاً برده و از ظهور وي و نابودي دجّال، مظهر ريا و تزوير و پليدي، سخن رانده است:
كجاست صوفي دجّالچشم ملحدشكل
بگو بسوز كه مهدي دينپناه رسيد.
تناسب ابيات فراوان غزليات نغز و دلكش لسانالغيب شيراز با اعتقاد شيعيان درباره امام زمان(عج)، فيض كاشاني، فيلسوف الهي و فقيه نامي، را بر آن داشته است كه «شوق المهدي» را بر منوال او بسرايد، حسن تعليل او دراينباره اينگونه است:
«چنين گويد مؤلف اين كلمات و ناظم اين ابيات محسن بن مرتضي، الملقب به فيض، كه مرا در عنفوان شباب شور محبت امام زمان، سلامالله عليه و علي آبائه، در سر افتاد و شوقي عظيم به لقي كريم او در دل پديد آمد؛ نه تن را به مقصود راهي و نه جان را از صبر پناهي. به خاطر رسيد كه كاش كلمهاي چند موزون در وصف اشتياق بودي و مضموني چند منظوم در شرح فراق رو نمودي تا گاهي به انشاد آن زنگ غبار از دل زدودي. پس در اشعار فصحا گرديده، شعري كه ناخني بر دل زند و تأثيري در نفس كند نيافت؛ مگر بيتي از غزلهاي حافظ شيرازي (قدس سره) كه بعضي مناسب مطلوب بود و بعضي به صرفي از معني با تصرفي در لفظ، مناسب ميتوانست شد. با خود انديشيدم كه از نتايج افكار خود سخني چند شكستهبسته فراهم آورده و با آن جوهر ناسفته علي وجه التضمين و الاقتباس بياميزم. در اين امر خوض نمودم به اعتماد تأييد روحالقدس، بنا بر حديثي كه از اهل بيت، عليهمالسلام، وارد است كه: هيچ گويندهاي بيت شعري در حق ما نگويد الّا آنكه مؤيد گردد به روحالقدس.47 اينك اقتباس و تضمين فيض كاشاني از ابيات حافظ كه ما از باب نمونه آورديم:
مهدي آخر زمان آيد به دوران غم مخور
كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
بيحضورش چند روزي دور گردون گر گذشت
دائماً يكسان نباشد حال دوران غم مخور
حال ما در فرقت پيغمبر و اولاد او
جمله ميداند خداي حالگردان غم مخور
«فيض» اگر سيل فنا بنياد هستي بركند
كشتي آل نبي داري، ز طوفان غم مخور
در جهان گر از حضورش دور باشي فيضيا
روز موعودش رسد دستت به دامان غم مخور.
غزل حافظ به مطلع:
مژده اي دل كه مسيحا نفسي ميآيد
كه ز انفاس خوشش بوي كسي ميآيد.
و ادامه غزل با اقتباس فيض:
كس ندانست كه منزلگه آن دوست كجاست
اينقدر هست كه بانگ جرسي ميآيد
از ظهور بركاتش نه منم خرم و بس
عيسي اينجا به اميد نفسي ميآيد
همه اعيان جهان چشم به راهش دارند
هر عزيزي پي ملتمسي ميآيد.
گاهي غزل حافظ را تفسير نموده است:
نفس باد صبا مشكفشان خواهد شد
عالم پير دگر باره جوان خواهد شد
يعني اين تيرهشب غيبت مهدي روزي
از دم صبح حضورش لمعان خواهد شد
عالم ار پير شد از جور و ستم باكي نيست
از قدوم شه دين امن و امان خواهد شد
مشكلاتي كه به دلها شده عمري است گره
حل آنها همه در لحظه آن خواهد شد
دانش كسبي صدسالة اين مدعيان
نزد علمش به مثل برگ خزان خواهد شد
«فيض» اگر در قدم حضرت او جان بخشد
زين جهان تا به جنان رقصكنان خواهد شد.48
البته خود ملا محسن فيض نيز درباره اشتياق به حضرت مهدي اشعار بسياري دارد كه شايقان ميتوانند در آثار او بيابند.
در اثناي اين سخن اگر مجالي ميبود كه به آثار شاعران قرن سيزدهم، همچون قاآني شيرازي، محمدعلي سروش اصفهاني، ميرزا محمدكاظم صبوري، حاج ميرزا حبيبالله شهيدي خراساني، اديبالممالك فراهاني و... اشارهاي ميشد بر غناي مطلب ميافزود؛ ولي چون بنا بر اجمال است، به ذكر نام آنها بسنده شد.49 اما در دوره متأخر شاعران باشعور كه عظمت انقلاب اسلامي را دريافتند، گرماي خورشيد ولايت را بسيار نزديك حس كردند، چراكه با چشم خويش ديدند و متوجه شدند كه قمر ولايت، نايب مهدي(عج)، امام خميني(ره)، چگونه بتها را شكست و نويد داد وصال دولتش را به دولت عشق مهدي موعود(عج). در برخي از روايات اسلامي نيز سخن از دولتي است از اهل حق كه تا قيام مهدي(عج) ادامه پيدا ميكند.50 از جمله اين شاعران شهريار است كه نور خورشيد ولايت بر جانش تابيده. در قصيدهاي بعد از ذكر مصائبي كه از جانب صهيونيستها بر مسلمانان فلسطين و لبنان ميرود، متوجه انقلاب اسلامي و رهبر گرانقدرش و صف مجاهدان و شهيدان ميشود و اينها را نشانههاي نزديك شدن عدل كلي ميداند:
اينك به مهد حضرت معصومه شهر قم
برداشته منادي ايمان ندا، علي
با نايب امام زد آن فجر نقرهفام
خورشيد گو به نقره فشاند طلا، علي
صف بسته مسلمين پي جنگ و جهاد كفر
بفرست ذوالفقار شرربار، يا علي
با اين صف جهاد و به مفتاح دست غيب
خود باز كن در نجف و كربلا، علي.51
خواهش خود را به علي(ع) ميگويد و درخواست ميكند كه نور ديدهاش مهدي(عج) را بفرستد تا دردها را شفا بخشد:
بفرست نور ديده كه گرد سپاه اوست
در چشم مبتلاي رمد توتيا، علي
گلهاي قرن دوم اسلام بشكفد
با خون شاهدان و شهيدان ما، علي.
و انقلاب اسلامي را مستقبل ظهور مهدي موعود(عج) ميداند:
ما پيشواز مهدي موعودت آمديم
با وعده ظهور وفا كن، علي.52
اگرچه نتوانستيم از شراب وصال ذريه پاك رسول اكرم(ص) بنوشيم، آخرين خم، سربسته است و اميد آن داريم كه از مي صافياش ما را بيبهره مگرداند. اين سخن موزون فريد اصفهاني است:
بتي كه راز جمالش هنوز دربسته است
به غارت دل سودائيان كمر بسته است
عبير مهر كه در لاي طره پيچيده است
ميان لطف به شور كرشمه بر بسته است
بر آن بهشت مجسم دلي كه ره برده است
دل مشاهده بر منظر دگر بسته است
به پايبوس جمالت نگاه منتظران
به برگبرگ شقايق پل نظر بسته است
به يازده خم مي گرچه دست ما نرسيد
بده پياله كه يك خم هنوز سربسته است53
شاهدان شهيد، گرچه داغ بر جگر ما نهادهاند، زمينه را براي ظهور دولت حق، فراهم ساختهاند و كرامت خونشان بر هر دعايي فضيلت دارد:
زمينهساز ظهورند شاهدان شهيد
اگرچه ماتمشان داغ بر جگر بسته است
كرامتي كه ز خون شهيد ميجوشد
بسا كه دست دعا را به پشت سربسته است
پس بيا اي اميد مستضعفان، عاشقانت با چشمهاي خونبار به پايبوس جمالت منتظرند:
بيا كه مردمك چشم عاشقان همه شب
ميان سلسله اشك تا سحر بسته است
به پايبوس جمالت نگاه منتظران
به برگبرگ شقايق پل نظر بسته است.
«در روايات اسلامي سخن از گروهي زبده است كه بهمحض ظهور امام(عج) به او ملحق ميشوند. بديهي است كه اين گروه ابتدا به ساكن، خلق نميشوند و به قول معروف از پاي بوته هيزم سبز نميشوند. معلوم ميشود در عين اشاعه و رواج ظلم و فساد، زمينههاي عالي وجود دارد كه چنين گروه زبده را پرورش ميدهد. اين خود ميرساند كه نهتنها حق و حقيقت به صفر نرسيده بلكه فرضاً اگر اهل حق از نظر كميت قابل توجه نباشند، از نظر كيفيت ارزندهترين اهل ايماناند و در رديف ياران سيدالشهدا(ع). از نظر روايات اسلامي در مقدمه قيام و ظهور امام يك سلسله قيامهاي ديگر از طرف اهل حق صورت ميگيرد».54 بنابراين انتظار بايد سازنده باشد نه ويرانگر، كه منجر به نوعي تعطيل در حدود و مقررات اسلامي ميشود. فريد اصفهاني نيز همگام با ديگر شاعران برهه انقلاب، انتظار منفي را طرد و انتظار سازنده را ترسيم نموده:
اميد روشن مستضعفان خاك تويي
اگرچه گرد خوري چشم خود نگر بسته است
هزار سد ضلالت شكستهايم و كنون
دوام ما به ظهور تو منتظر بسته است.
قيصر امينپور هم در فضاي عشق نفسي تازه كرده است؛ لذا سوز دلي دارد. از پنهاني يار چنان غمناك است كه حتي صبح روشن برايش نژند است و مهربانيها بدون حضور معشوق به كينه ميمانند:
صبح بيتو رنگ بعدازظهر يك آدينه دارد
بي تو حتي مهرباني حالتي از كينه دارد
بيتو ميگويند تعطيل است كار عشقبازي
عشق اما كي خبر از شنبه و آدينه دارد
جغد بر ويرانه ميخواند به انكار تو اما
خاك اين ويرانهها، بويي از آن گنجينه دارد.55
يادش ميآيد كه عاشقان با رنج و غم ميانه خوبي دارند و اصلاً عشق و آزار با يكديگر پيمان همعناني بستهاند:
خواستم از رنجش دوري بگويم يادم آمد
عشق با آزار، خويشاوندي ديرينه دارد
در هواي عاشقان پر ميكشد با بيقراري
آن كبوتر چاهي زخمي كه او در سينه دارد
عليرضا قزوه، دلسوختهاي ديگر است كه آرزوي شكفتن به دست نوبهار ولايت را دارد، با كاروان شهيدان در انتظار گلافشاني مهر و محبت، بيتابي ميكند و آرزومند. سيرابي نخلهاي روزهدار و لالههاي داغدار است:
آه ميكشم تو را با تمام انتظار
پرشكوفه كن مرا، اي كرامت بهار
در رهت به انتظار، صف به صف نشستهاند
كارواني از شهيد، كارواني از بهار
اي بهار مهربان، در مسير كاروان
گل بپاش و گل بپاش، گل بكار و گل بكار
بر سرم نميكشي دست مهر اگر، مكش
تشنه محبتاند لالههاي داغدار
دستهدسته گم شدند، مهرههاي بينشان
تشنهتشنه سوختند نخلهاي روزهدار
ميرسد بهار و من، بي شكوفهام هنوز
آفتاب من بتاب، مهربان من ببار.56
ادامه سخن را مجالي نيست. با استنتاجي كلام را به پايان ميبرم. از اين بررسي نمونهاي سير تكامل انتظار، اين نتيجه عايد تواند شد كه شاعران غير عارف متقدم، همچون خاقاني و انوري و... شور و حال چنداني در اين زمينه از خود نشان ندادهاند و شاعران عارف، مانند سنايي، مولوي و...، با سوز و نياز دروني با سخنان صريح و كتاب به استقبال دولت يار رفتهاند. اما گويا شاعران عاشق و عارف متأخر ظهور حضرتش را بسيار نزديك ديدهاند و سبب آن، پيوند ايشان است با انقلاب اسلامي و انديشههاي مرشد پير، خميني كبير(ره)؛ بهويژه در كشاكش جنگ تحميلي با ديدن امدادهاي غيبي، اين مسئله كاملاً ملموس شده است. در پايان، با ديگر مشتاقان، زود دميدن صبح سعادت و طلوع دولت حق را از خداوند منان خواستارم.
اللهم انا نرغب اليك في دوله كريمه تعز بهاالاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله و تجعلنا من الدعاة الي طاعتك و القادة الي سبيلك.