با به پايان رسيدن سلطه قرون وسطايي، خيزش جديد و شكوفايي فرهنگ و تمدن مغرب زمين در عصر رنسانس آغاز ميشود. سقوط و انحطاط اين سلطه كهن ابتدا با تاختن بر سنتهاي اعتقادي كليسا آغاز ميشود.
رنسانس سرآغاز تاختن بر باورهاي كهن و سنتهاي منحط بود. حاكميت كليسا كه پيش از اين تمامي بنيانهاي اجتماعي و فكري را در انحصار خود داشت و با شعار «اول ايمان بياور، سپس انديشه كن! حتي امكان انديشيدن را نيز تابعي از ايمان مسيحي ميدانست؛ رو به افول نهاد.
باور داشتهاي كلامي مسيحيت آنچنان بيبنياد و پرتناقض بود كه به خودي خود، ذهن نقاد انديشمندان اين عصر را به نقادي اعتقاداتي مثل تثليث و نان و شراب و گوشت و خون عيسي مسيح برميانگيخت، ولي جو عمومي و فضاي متمايل به روشنفكري قرن 16 نيز عاملي بود كه اين تمايل نقادانه را بيشتر ميكرد.
با پيدايش رنسانس، خداوند به دست مخلوق شگفت خود «انسان» از اريكه خدايي خلع گرديد و آدمي به جاي او بر مسند خداوندگاري نشست و در بيانيه رسمي تبين طغيان و سركشياش، اعلام كرد كه در تقابل با اين رسمي جامعه (مسحيت تحريف شده) قصد دارد كه جامعه جديد و متفاوتي را بنيان بگذارد.
مسيحيت كه ناتواني خود را براي ايجاد جامعه و تمدني درخشان نشان داده بود از عرصههاي اجتماعي و فرهنگي رانده شد و تمام هويت دين براي مردم ديندار منحصر به روزهاي يكشنبه گرديد كه روز كليسا بود و دين در فضاي تنگ كليسا مجال تنفس مييافت.
با به حاشيه راندن و حذف دين، انسان تمام قامت در شاهراه ايجاد تمدن جديد ايستاده بود و بايد خود بدون چشم داشت و انتظار كمك از آسمان و تنها با كمك انديشهاش پايههاي تمدن جديد را بنياد مينهاد. چه چيزي ميتوانست به جاي دين به عنوان خواستگاه نظري و مبناي تئوريك تمدن جديد قرار بگيرد و شكاف وحشتناكي را كه به خاطر خلع و به حاشيه راندن دين فراهم شده بود، مرتفع نمايد.
بدون ترديد، تنها كنكاشهاي فلسفه و ساحت انديشه مجرد بود كه ميتوانست اين خلاء را مرتفع كند، اما تجربههاي پيشين فلسفه، نشان ميداد كه فلسفه به عنوان مباحث صرفاً نظري و تجريدي اگر به عينيت و فعليت نرسد و قابليت تحقق نيابد، فقط به درد اين ميخورد كه در گوشه ذهنها انباشته شود و خاك بخورد.
بايد راهي پيدا ميشد، كه ساحت انديشه با واقعيت عيني گره ميخورد. آنچه كه ميتوانست فلسفه را از محدوده نظريه مجرد خارج كند و به عينيت نزديك كند، گستره جامعه شناسي و به فعليت درآوردن جامعهاي متفاوت با پيشينه خود بود كه بايست تحقق پيدا ميكرد. بنابراين تحقق اين جامعه مساوي با فعليت يافتن فلسفه بود. مقصود و مقصد عالي دنياي جديد، ايجاد جامعهاي متفاوت با گذشته منحطاش بود.
بنابراين بسيار منطقي مينمود كه تمامي ساحتهاي انديشه و همه علوم در خدمت تحقق اين جامعه قرار ميگرفت. لذا جامعه شناسي حلقه اصلي و گستره تحقق عيني فلسفه گرديد.
مباحث نظري فلسفه، بايد به عنوان دستگاه شناختي، منظم و پاسخگو در جايگاه زير ساخت اين تمدن جديد قرار ميگرفت، تا پاسخگوي سئوالات رنگارنگي باشد كه هر لحظه رخ مينمود و ضرورت خود را نشان ميداد. جامعه و تمدن جديدي كه ضرورت داشت، تا هر روز خود و مناسبات جديدش را تعريف و باز تعريف كند، نيازمند اين دستگاه شناختي بود.
تا پيش از اين در قرون وسطا فلسفه كه در انحصار تفكر اسكولاستيك بود، بين ايمان و عقل سرگردان مانده بود. حكومت و گرایش تفكر اسكولاستيك شرايطي را فراهم آورده بود كه فلسفه ميتوانست از عقل دست بشويد و همه هويت خود را تسليم ايمان مسيحي كند و نه ميتوانست از ايمان مسيحي بگريزد و به اصالت علم و انديشه پاي بند بماند. چنين بود كه فلسفه بين علم و ايمان سرگردان مانده بود و در برابر ارباب كليسا قدرت ابراز وجود نداشت.
در قرون 15 و 16 تحولي عظيم در فلسفه ايجاد شد. دو نفر از فيلسوفان بزرگ جهان اولي فرانسيس بيکن (انگليسي) و ديگري رنه دكارت (فرانسوي) پيشرو علم جديد خوانده شدند.
فيلسوف انگليسي فرانسيس بيگن، نخستين كسي بود كه در قرن 15 بر بنياد فلسفه اسكولاستيك تافت و مقدمات تأسيس فلسفه تجربي و عمل گرا را فراهم آورد.
او با نظرات جديد خود، اساس نظرات گذشته را دگرگون كرد. نظر بيگن باعث ترقي علوم و تسلط زياد و فوقالعاده انسان را بر طبيعت شد.
بيگن جريان عمل گرايي و فايده گرايي را در دنيا پايهگذاري كرد. او گفت: «من وقت خود را صرف اين نميكنم كه آيا شناخت انسان حقيقي است يا غير حقيقي، علم ابزاري است در دست انسان. وسيلهاي است براي تسلط بر طبيعت و كسب قدرت. علم بايد در خدمت زندگي انسان قرار بگيرد علم بايد انسان را بر طبيعت مسلط كند.»
به اين ترتيب مسير علم تغيير كرد و در مسير كشف اسرار و رموز حاكم بر طبيعت افتاد. براي اينكه انسان بيشتر بر طبيعت مسلط شود و بهتر زندگي كند.
با نقاديهاي بيگن فلسفه از برج عاج نشيني دست كشيد و به زمين آمد و در خدمت تأسيس تمدن جديد درآمد. به دنبال تلاش بيگن بدز روشنفكري غرب و انتقاد نطقه تمدن جديد از قرن 16 ميلادي آغاز شد، در قرن 17 رشد كرد و در قرن 18 به ثمر رسيد.
پس از بيگن، دركارت، اسپينوزا - لايب بيتس - لاك - هيوم و كانت هر يك به نوبه خود با نقد نظام فكري گذشته و تأسيس دستگاه جديد جهانبيني، فكر قرون جديد را با افقهاي جديد آشنا كردند.
از اين پس فلسفه، خواستگاه تئوريك و طراحي نظريه براي تحقق و تكامل جامعه جديد قرار گرفت. با تكوين جامعه نو بنياد عصر رنسانس و تحول و تطور تدريجي و مداوم آن در مسير تكامل، علوم و فنون و همچنين هنر و ادبيات كه از مظاهر و مصاديق بارز شكوفايي و به كمال رسيدن تمدن است شكل ميگيرد.
آنچنان كه هرگز از جوامع بدوي و تطور نيافته، انتظار بلوغ ادبي و هنري نميرود، بسيار طبيعي است كه ادبيات و هنر را محصول تمدن شكوفا و عملي كاملاً اجتماعي دانست.
از آنجايي كه در اين رويكرد ادبيات و هنر علمي اجتماعي است و پيدايش ادبيات و هنر به منزله به بار نشستن نهال تمدن و نشانه شكوفايي آن است، ارتباطي مستقيم با جامعه شناسي دارد و بيشتر نظريهها و تئوريهاي عمده خود را از مسير تطور جامعه را از ساحت جامعه شناسي دريافت خواهد كرد. بررسي مسير تطور دنياي مدرن و تحولات اجتماعي قرون پس از رنسانس در نگاهي مجموعه نگر به خوبي روشن خواهد كرد كه آن دسته از نظرياتي كه ذاتاً تعلق به حوزه ادبيات و هنر دارند بسيار كم هستند و اكثريت نظريهها از منشاء و رهگذر جامعهشناسي به دنياي ادبيات نفوذ كرده است.
بنابراين مشاهده خواهد شد كه اغلب نظريههايي كه پس از اين دوران و در شرايط تازه شكل گرفت ابتداء در عرصه جامعه شناسي مطرح گرديد و به تبع آن در ساير حوزهها منجمله ادبيات و هنر جلوه كرد.
به عبارت ديگر، عمده اينگونه نظريهها، اصالتاً به حوزه ادبيات و هنر تعلق ندارند، بلكه ذاتاً به حوزه جامعه شناسي مربوط هستند و پس از ايجاد تحول در گستره جامعه شناسي، دنياي ادبيات و هنر را نيز متحول ميكند.
آنچنانكه گذشت ارتباط هنر و ادبيات و جامعه ارتباطي مستقيم و ارگانيك است. رابطهاي دوسويه و اثرگذار و اثرپذير، يعني در بدايت امر، جامعه و مسير تطور و حركت آن است كه ادبيات و هنر را به حركت وادار كرده و متحول ميكند و پس از اينكه اين تمدن و ادبيات و هنرش به بلوغ و پختگي رسيد، واجد شرايط فرهنگياي ميشود كه ميتواند مولد نظريه باشد و مبناي تحول جامعه قرار گيرد. اين حركت به مثابه شكلگيري سيكلي منظم است كه هر بخش، بخش ديگر را متأثر ميكند.
اما مرز ميان فلسفه و علم (علوم اجتماعي) چيست؟ چگونه فلسفه ميتواند جامعه شناسي را متحول و متأثر كند و به عنوان يك بنياد در پيدايش نظريههاي جامعه شناسي و ابتناء جامعه نقشآفريني كند؟ در پاسخ به اين سوال دو مدل اصلي وجود دارد:
1- در يك ديدگاه فلسفه ميتواند با استدلال عقلي به شناخت معيني دست بيابد. فلاسفه ميتوانند بنياديترين حقايق را راجع به انسان و ماهيت جهاني كه در آن زندگي ميكنيم و نيز ضوابط و قواعد رسيدن به چنين شناختي را وضع كنند. بدين سان فلسفه «بنيادهايي» براي پژوهشهاي انجام شده در رشتههاي خاص فراهم ميآورد. اين ديدگاه را ديدگاه «پايهگذاري» يا «استادي» ميگويند.
در ديدگاه دوم براي طرح رابطه ميان فلسفه و علوم اجتماعي پذيرفتهاند كه تفكر بيعمل، يا برج عاج نشيني در كار جهان نميتواند شناخت معين يا معتبري به ما بدهد. شناخت فقط از دل تجربه عملي، مشاهده و آزمايش منظم ميتواند برخيزد. بنابراين علوم خاص لازم نيست منتظر فلاسفه بمانند تا آنها بنيادها را در اختيارشان بگذارند. تا به آنها بگويند به چه چيزي بايد فكر كنند.
در اين شيوه هم اگر چه فلسفه به حكم بنياد در جامعه شناسي مورد پذيرش نيست، اما بايد آماده باشد تا آن گاه كه دانشمندان در پي كشف طرز كار طبيعتاند، آنان را كمك و حمايت كند. فلسفه ميتواند با زدودن پيشداوري و خرافات و فرضيات بيبنياد كمك كند و ديگر اينكه شايد تهيه نقشهاي از الگوهاي شناخت علمي كمكي باشد كه فلسفه به ديگر علوم منجمله جامعهشناسي بكند. به نحوي كه دانشمندان بتوانند به كمك آن ايدههايي راجع به مسيرشان در عرصه وسيعتر دانش پيدا كنند. كمك سوم اين است كه فلاسفه ميتوانند در اصلاح روشهاي تحقيقي مورد استفاده دانشمندان از تخصصشان در منطق و روشهاي استدلالي استفاده كنند آنچه كه گفته شد، به دنبال طرح ضرورت، تشكيل و ايجاد مبنا و بنيادي انديشمندانه براي ابتناء و شكلگيري جوامع بشري فرصتي است تا از خطر لغزش و اشتباه و انحراف به ابتذال و استبداد جامعه را مصون نگاه دارد.
بدون ترديد جوامع انساني به هر تدبير از تأثير عناصر فرهنگي و سنتها و آئينها موصول نيست و همواره در مسير حركت تكاملي و تطور خود از اين گونه عناصر فرهنگي متأثر ميشود. آنچنانكه بسياري از انديشمندان معتقدند كه معماري هر ملتي نشانگر خصوصيات فرهنگي و منش و باورهاي آن ملت است.
شباهتهاي فراواني بين عناصر و اجزاي معماري و ساير شبكههاي هنري و فرهنگي و ساختارهاي اجتماعي وجود دارد. به نوعي كه اين ساختارها از روح نهفته در فرهنگ تغذيه ميشوند.
هر كس كه به ابنيه كهن و معماري سنتي ايراني را فضاها و اتاقهاي تو در تو و صندوق خانهها و انباريها و راهروهاي تنگ و تاريكي كه اين فضاها را به هم مربوط ميكند، نگاهي مياندازد، فوراً به ياد منظومههاي تودرتوي نظامي و داستانهاي مثنوي ميافتد كه مدام داستان تازهاي در دل داستان پيشين شكل ميگيرد. در دل هر داستان، داستان ديگري نهفته است و در بطن آن حكايت داستاني ديگر. همين ويژگي در موسيقي سنتي ايراني و در نقاشي و تصويرگري ايراني نيز وجود دارد.
بر اين اساس از طريق شناخت هنرهاي ملي، هر فرهنگي ميتوان به شناخت خصوصيات آن جامعه و ساختارهاي اجتماعي آن راه برد.
همين رابطه و باروري مستقيم بين ساختارهاي اجتماعي و هنرها و فرهنگ و سنن هر جامعه وجود دارد. ارتباط اين اجزاء به عنوان خرده فرهنگها به قدري است كه مجموعه آنها كليتي منسجم و ساختاري يكتا را پديد ميآورد.
براي شناخت دقيقتر، ساختارهاي فرهنگي جامعه بايد به چگونگي پيدايش آنچه كه به عنوان مواد اوليه و اجزاي بنيادين فرهنگ عمل ميكند پي ببريم.
اين بحث تحت عنوان علمي به نام ممتيك (memtic) به توجيه و تحليل چيستي ممهاي فرهنگي ميپردازد.
مم (mem) به معناي كوچكترين واحد حافظه فرهنگي و ريشه لغاتي مانند memory به معناي حافظه است.
ممهاي در حكم كوچكترين واحد حافظه فرهنگي به مثابه ژن در علم ژنتيك در زيستشناسي هستند. چگونگي شكلگيري ساختارهاي فرهنگي از اجزاي كوچك و خردي است كه در طي تاريخ حيات بشر به صورت ژنهاي فرهنگي يعني مم شكل گرفتهاند و به حيات خود در مجموعه فرهنگ ادامه ميدهند و سازنده ساختارهاي خرد و كلان و متفاوت هستند. در هر جامعهاي تحولات فرهنگي از تحولات ممها ناشي ميشود و ركود وجود فرهنگها نيز از ركود آنها سرچشمه ميگيرد.
نوآوريها و ابداعات به منزله صورت يا مفهومي كه تا پيش از اين وجود نداشته است يك جهش است. همچنانكه در ساختار زيست شناسي بدن يك جهش ژنتيك پيدايش وضعيت تازهاي را موجب ميشود، ابداعات و خلاقيتهاي هنري در واقع جهش ممتيك يا پيدايش مم يا ممهاي جديد است و موجب پيدايش وضعيت تازهاي در پيكره و ساختار فرهنگ جامعه ميگردد كه با رشد و پيوند خود با ساير ممها به تحولات گستردهتري منجر ميشود.
حافظه ممتيك نابسامانيهاي شخصيتي، رواني و فرهنگي را حفظ و به صورت حافظه تاريخي و ناخودآگاه جمعي در طول اعصار از نسلي به نسل ديگر انتقال مييابد. در واقع انتقال اطلاعات فرهنگي تنها توسط زبان يا آموزش سينه به سينه نيست. بلكه تحت تأثير فضاي كلي رفتارهاي اجتماعي و فرهنگي پيشينيان به ما منتقل ميشود. بر اين اساس ما همگي درون يك ساختار كهن و جامع فرهنگي قرار داريم كه فينفسه قابل انعطاف و در عين حال يك پارچه و مقاوم است و تعريف وجود ما به شناخت اين ساختار وابسته است. در اين ميان، تلاش ما براي تغيير و تحول در آن يا تن دادن به سختي و صلابت آن چرخهاي را ايجاد ميكند كه ماحصل آن بنيانهاي فرهنگي آيندگان را شكل خواهد داد.
بنابر آنچه كه گذشت، مسجل ميشود كه بين ساختارهاي خرد و كلان اجتماعي و اجزاء و عناصر فرهنگ و انديشه ارتباطي مستقيم و اثرگذاري و اثرپذيري يعني رابطه دوسويه وجود دارد. ساختارهاي فرهنگي، از سر اتفاق و به خودي خود شكل نميگيرند، بلكه محصول فرآيند مجموعه فرهنگ و ادب و هنر هستند. عناصر انديشكي و تفكر است كه اين ساختارها را شكل ميدهد و دوباره رشد و يكتا شدن ساختارهاي اجتماعي، كه عامل ايجاد چرخه حركت رو به جلو و كمال يافتن جامعه است، تأثير دوبارهاي در تغيير و تحول مجموعه فرهنگ ميگذارند. با به كمال رسيدن ساختارهاي اجتماعي و به بلوغ رسيدن جامعه فرهنگ باز توليد دوبارهاي خواهد داشت كه بدون ترديد مرهون و ثمره جامعه جديد است.
تغيير و تحول ساختارها و بنيادهاي اجتماعي ريشه در تحول فرآيند فرهنگ دارد. اينكه در پيشتر عنوان شد كه در عصر رنسانس و پس از تغيير و تبدل در شرايط فرهنگي قرون وسطا، فلسفه به عنوان ساختاري منظم و منسجم از انديشه، در نقش مبنا و زير ساخت جامعه جديد نقش آفريني كرد، ادعايي به گزاف نيست. در شرايط تحول چه ميتوان كرد؟ يا بايد پيدايش ساختارهاي جديد اجتماعي را به دست اتفاق سپرد كه كار هوشمندانهاي نيست. يا بايد در انتظار ماند كه عناصري از مجموعه فرهنگ و باورداشتهاي كهن به دست شرايط زمان گزيده و عمده شود و در پيدايش شرايط جديد، اثرگذار واقع گردد و يا اينكه جامعه هوشمند، جامعهاي كه از سر پختگي انديشه و با نقاديهاي انديشمندان خود، ساختارهاي كهن را به حاشيه رانده است، محصول اين نقاديها و انديشهورزيها اين گونه رقم بزند كه مجموعه فكري منسجم و پختهاي را براي تصميمگيري مبداء و منشاء تحويل جديد قرار دهد. شايسته نيست كه نتيجه و محصول اين نقاديها چنين به انجام برسد كه طراحي جامعه جديد را به دست اتفاق و اما و اگر بسپارند.
اينچنين است كه در شرايط سقوط بنيانهاي قرون وسطا كه محصول نقاديهاي انديشمندان بزرگ بود، در عصر رنسانس، در شرايطي كه علوم طبيعي چيزي براي عرضه در چنته نداشتند، فلسفه به عنوان مجرد انديشه و منسجمترين تفكر رايج زمان، نه در حكم عناصري پراكنده از انديشهگي، بلكه به عنوان ساختاري منظم و منسجم و در هيئت دستگاهي شناختي كه نتيجه انديشهورزيهاي فيلسوفان اين عصر بود، در جايگاه مبدأ و زير ساخت براي پاسخگويي و تعريف مختصات و مناسبات تمدن جديد قرار گرفت. در اين ميان نقش دكارت و دستگاه منظم فلسفي او نقش ويژهاي است. پيش از اين مغرب زمين فلسفه افلاطون را كه بيشتر ماهيت اشراقي داشت تجربه كرده بود و از آن دست كشيده بود و به فلسفه ارسطو كه ماهيت تعقلي و عيني بيشتري داشت مراجعه كرده بود. دكارت در تدوين دستگاه منظم فلسفي خود كه مبدأ تمام انديشه ورزيهاي معاصر قرار گرفت، نقش ويژهاي را ايفا كرد به حدي كه فرهنگ و تمدن مدرن و تمام دستاوردهاي آن حتي هنر و ادبيات مدرن محصول مستقيم اين دستگاه فلسفي و مديون آن است.
با بررسي مسير تحول فرهنگ و تمدن غرب و سير تحول و تطور پيدايش نظريههاي گوناگون اجتماعي ادبي، هنري از دكارت تا عصر حاضر، حقيقت ديگري عريان شده و اصالت نظري خود را اثبات خواهد كرد.
اين حقيقت بزرگ، همانا ادعاي نخستين افلاطون در مورد هنر و ادبيات است. آنچنان كه پيشتر گذشت، خاطرنشان شد كه نقد افلاطون به هويت هنر و ماهيت شعر و شاعر در واقع نقد طنزآميز و مطايبهي است براي عريان كردن واقعيتي بزرگ كه ريشه در كيفيت دستگاه شناختي هنر و نقش هنرمند دارد. با بررسي مسير تحولات نظري و پيدايش نظريههاي گوناگون تا عصر حاضر روشن ميشود كه يكي از جديترين عوامل و ضرورتهاي طرح نظريههاي گوناگون، در حقيقت ضعف و ناتواني دستگاههاي شناختي مغرب زمين است و پيدايش نظريههاي جديد هر يك تلاش در جهت مرتفع كردن اين ناتواني شناختي و فلسفي است. همان حقيقتي كه افلاطون آن را با تلخي و طنز نيشدار خود به تاريخ بشري يادآور شد.
فهرست منابع:
1-تفكر فلسفي غرب از منظر استاد شهيد مرتضي مطهري
نويسنده: علي دژاكام .ناشر: موسسه فرهنگي انديشه معاصر
2-فلسفه علوم اجتماعي (بنيادهاي فلسفي تفكر اجتماعي)
نوشته: تدبنتون و يان كرايپ ترجمه: شهناز مسمي پرست و محمود متحد
نشر: آگاه چاپ اول - زمستان 1384
3-اراده معطوف به تحول
نويسنده: دكتر محمدحسن احمدي. ناشر: سوره مهر - پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامي چاپ اول 1386
4-ماجراي غمانگيز روشنفكري در ايران - نويسنده: دكتر سيديحيي يثربي
ناشر: موسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر چاپ اول بهار 1379
5-فلسفه هنر از ديدگاه ماركس
نوشته: ميخائيل ليف شيتز - ترجمه مجيد مددي
ناشر: آگاه - چاپ دوم زمستان 1385
6- ماجراي فكر فلسفي در جهان اسلام (1، 2، 3)
نويسنده: دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناتي
ناشر: طرح نو
چاپ چهارم 1385