رولن بارت با اعلام مرگ نويسنده، پس از هستي كامل اثر، بدعت تازههاي در عالم ادبيات نوشتاري به جا گذاشت. با همه اين كه به اين تز رولن بارت با تمام وجود باورمندم، ولي دوستتر دارم اثر را با حضور نويسندهي هنوز نمرده اثر بررسي كنم كه در هستي اثر تا پيش از مرگ آن حيات داشته است.
هر نوشته آفرينشگرهاي گونهگوني دارد. يكي از آنها نويسنده است، كه در حقيقت آفريننده اصلي و واقعي است. نويسنده كه خود، شخصيتي حقيقي و عيني است كار روايت را (در ژانرهاي روايي به طور عام) به دست راوي ميسپارد. از اينجا به بعد ماي خواننده با اثر يا متن از طريق راوي ارتباط برقرار ميكنيم. راوي، به طور يقين يا اول شخص است و يا سوم شخص، يعني داناي كل. اول شخص (معمولاً) در روند خوانش اثر يا متن، جنسيت خود را لو ميدهد. ميگويم معمولاً، زيرا احتمال دارد گاهي اوقات راوي اول شخص رندانه بتواند جنسيت خود را در متن پنهان كند ولي راوي داناي كل شايد بتواند به دليل كل بودن، جنسيت خود را هرگز به رخ نكشد، (كه معمولاً چنين است مگر در روايتها پست مدرن و در ژانرهايي كه نويسنده يا راوي خود وارد متن ميشود) كه در آن صورت، شرايط اين تحليل را ندارد. تنها مورد و امكاني كه خواننده و منتقد - به ويژه منتقد برخورد جنسيتي با متن - ميتواند راهي به شناخت جنسيت راوي داناي كل ببرد شناخت جنسيت نويسنده اثر است. اينجاست كه جنسيت نويسنده، آن گاه كه از روايت راوي داناي كل بهره ميگيرد موجب شناختن جنسيت راوي داناي كل ميشود و اين شناخت، درك خواننده را - به ويژه خواننده حرفهايي كه علاوه بر متن، با نويسنده و نام او آشنايي دارد - دركي متفاوت در رابطه با متن و اثر خواهد كرد.
نظر به اين كه اساساً در جامعه جهاني (فرض را از زمان سروانتس به اين سو ميگيريم) نويسنده مرد از نظر كمي (و شايد هم معدلگونه، از نظر كيفي!) آثار بيشتري ارايه داده است (قرن بيستم و به ويژه نيمه دوم قرن بيستم را از اين قانونمندي تا اندازهاي جدا ميسازم) كه اين آثار، همه در ساختار ذهنيت فرهنگ مردانه كه غالباً فرهنگ خشن و سرد و خشك و فرهنگ سلطه بوده، شكل گرفته است. شايد مكتب رمانتيسيسم در اواخر قرن 19 به بعد خود مقدمهاي بر ساختار شكني از اين مردانه نويسي و مردانه انديشي نويسندگان مرد (و نترسم و بگويم حتي نويسندگان زن) باشد! از ياد نبريم كه حتي در همان دوران نويسندگان زن مانند مري آن ايوانس با نام مردانه «جورج اليووت» مينوشتند. بنابراين نويسنده زني كه ناگزير از برگرداندن نام خويش به نامي مردانه بوده است مسلماً آن نوع جسارت و اعتماد به نفس و اساساً آن تبحر و تجربهاي را كه بتواند به صورت غيرمردانه پديدههاي كل جامعه را، كه پديدههاي دو جنسي، دو جنسيتي، (و يا فرا جنسيتي) هستند بنويسد نداشته است و اگر هم تمايلي به اين كار ميداشته جرأت و شهامت استفاده از نام اصلي خود را كه جنسيت او را نشان ميداده نداشته است. گرچه بديهي است كه زن نويسنده (= نويسنده زن) هم در ساختار همان فرهنگ مردانه و مردانديش مينويسد و اگر بخواهد به شخصيتهاي زن و به مسايل زنانه بپردازد نه آن جسارت و جرأت و نه آن تجربه را دارد و نه اصلاً زبان زنانه نويسي را ميداند، براي اينكه زبان حاكم نوشتاري زباني مردانه است زيرا كه اين زبان در ساختار فرهنگ و فلسفه مردانه شكل گرفته است. از اين روست كه ما در مقطعي از تاريخ با نويسندگان زني روبرو ميشويم كه بعدها به نويسندگان فمينيست معروف ميشوند مانند ويرجينياوولف، مارگريت دو راس، جنت وينترسون و ... و ... بدون شك اين عدم توانايي يا عدم جسارت يا عدم تجربه نويسنده زن در زنانه نويسي (كه مبحثي جداگانه را ميطلبد) سواي استقرار و استمرار فرهنگ سلطه مردانه و مردانه نويسي به زبان مردانه نيز باز ميگردد، زيرا نويسنده، چه زن و چه مرد، با زبان و فرهنگ واژگاني زباني روبروست و بايد با آن بنويسد كه خود آن زبان در چارچوب و در ادبيات مردانه شكل گرفته است. كما اين كه همين متن هم كه اكنون در حال نوشتن است گزيري ندارد جز اين كه در چارچوب همان ادبيات زباني مردانه، كه ادبيات و زبان تثبيت شده تاريخي همه زبانهاي جهان است نوشته شود، در غير اينصورت متني بدون درك خواهد ماند.
ساختار شكني از ساختار مردانه زبان، به نظر من، هنوز شكل كامل خود را پيدا نكرده است، زيرا ما هنوز، حضور زن/مادرانه زن در جامعه را نه تنها لمس بلكه باور نكردهايم. البته لازم به ذكر است كه در همه اين موارد غرض، شكستن و از بين بردن فرهنگ زباني مردانه و جايگزيني آن با فرهنگ زباني زنانه نيست، بلكه منظور فرهنگ زباني دو جنسه يا فراجنسيتي (تجميع دو جنس و جنسيت موجود در جهان واقعي) است كه خود، جنسيتي نوين را در زبان موجب ميشود.
به قول لوسايريگاري آنچه فراموش شده، واسطهاي است كه اين حضور و بازنمود، به آن وابسته بوده است. اين واسطه، جسم است، جسم مادرانه.
ناديده گرفتن يا سركوب اين منشأ پيدايش مادرانه يا زنانه، موجب آشكار شدن ويژگيهاي تفكر به گونه مردانه ميشود. اين ويژگيها در فلسفه غرب حاكم بوده است و از اين رو بايد آن را متافيزيكي مردانه به حساب آورد. از جمله اين ويژگيها، تأكيد بر دانش و عقل، به بهاي طرد عاطفه و عشق است. در فلسفه غرب، دانش و عقل، در رأس بودند و عاطفه و عشق، به منزله اموري مغفول و جانبي نگريسته شدهاند (مباني فلسفي فمينيسم - خسرو باقري ص 55)
پس در فرهنگي اينچنين مردانه بيان حس و حضور حسي / احساسي / عاطفي / عشقي / و ... زن نه تنها مسئلهاي مغفول ميماند بلكه اگر قرار باشد از سوي مرد نويسنده يا نويسنده مرد بازگو شود و باز نمود پيدا كند با نگاه و تفسير و تأويل و از همه مهمتر با زباني مردانه خواهد بود.
پس ادبيات نيز، كه پايگاه زبان است كيفيتي مردانه پيدا ميكند. اينجا در ادبيات نيز بخشي مغفول ميماند و آن بخش زنانه ادبيات و همچنين ادبيات زنانه و ورود به حوزه دغذغههاي زنانه ادبيات و ادبيات زنانه است كه چون زن آن را تجربه كرده، مسلماً با زبان و نگرش و تفسير و تأويل زنانه بهتر و واقعيتر و در حقيقت عينيتر و تجربيتر و از همه مهمتر متفاوتتر ميتواند آن را منتقل كند.
اين ميان يك اتفاق جالبي هم ميافتد و آن اين است كه در روند توليد اثر ادبي / هنري آنچه به عنوان موضوع و متن به وجود ميآيد، نه تنها با نگارش مردانه صورت ميگيرد بلكه با خوانش مردانه نيز خوانده، تفسير و تأويل ميشود. تا اينجا، يعني تا پيش از ورود نويسندگان فمينيست (چه زن و چه مرد) به حوزه نوشتاري و شكستن ساختارهاي زباني و محتوايي صرفاً مردانه متن، خوانده نيز - (خواننده زن و مرد) - متن و اثر را با ادبيات زباني و واژگاني مردانه ميخواند و تفسير و تأويل ميكرد. بنابراين آنچه در ادبيات جهاني ما تا پيش از سده پيش (و به طور جدي تا پيش از نيمه دوم قرن بيستم) مغفول مانده بود نه تنها نگارش زنانه متن بلكه خوانش زنانه متن بود. عدم حضور اين دو مسئله كار نويسندگان مرد را كمتر دچار چالش ميكرد، در حالي كه اكنون متن و اثر - چه متن و اثري كه مردانه نوشته شده باشد چه متن و اثري كه زنانه نوشته شده باشد - در كنار خوانش مردانه، به گونه زنانه نيز خوانده ميشود. اينجاست كه متن به گونههاي متفاوتتر از آن چه تاكنون بوده نقد و بررسي ميشود.
حالا ديگر زن حضور خود را وارد اثر ميكند و درك خود از پديدههاي مردانه و زبان مردانه را در اثر دخالت ميدهد، بنابراين در درك متن و اثر تأثير متفاوتي ميگذارد. زيرا درك يك متن به دليل عبور از لابيرنتهاي گونهگون و گذر از ذهنيتهاي جنسيتي متفاوت به دركي متكثر تبديل ميشود. پس درك يك متن و لذت هنري ناشي از خوانش يك متن با توجه به آگاهيهاي خواننده از آفريننده اثر (با لحاظ كردن جنسيتهاي متفاوت خواننده و آفريننده اثر) به اضافه شخصيت راوي اول شخص (با لحاظ كردن جنسيتهاي متفاوت) و نيز راوي داناي كل (كه معمولاً جنسيت خنثي و يا فراجنسيتي دارد - مگر اين كه جنسيت او را منتسب به جنسيت نويسنده بدانيم) دركي بسيار متكثر خواهد بود. بديهي است هر خوانندهاي، با همه ويژگيهاي متفاوتي كه برايش اعلام شد خود، با پس زمينهها و پيشزمينههاي فرهنگي / شخصيتي / دانشي / اعتقادي / فلسفي / ايدئوژيكي / جنسيتي و ... خود با خواندن متن آفرينندگي جديدي را به اثر پيشنهاد و حتي تحميل ميكند كه اين، ماحصل درك خواننده است. پس از نويسنده، اين خواننده است كه آفرينش دوباره به اثر ميدهد و در حقيقت اثر تازه اي را خلق ميكند كه با آن چه نويسنده اوليه نوشته متفاوت است. اين تفاوتها به تعداد خوانندهاي اثر اتفاق ميافتد كه در نهايت گهگاه متن به گونهاي تفسير، تأويل و نقد ميشود كه خود صاحب اثر و نويسنده با آن احساس بيگانگي ميكند. البته اين از ويژگيهاي متن است كه پس از نوشته شدن، مانند كودكي كه از بطن مادرزاده ميشود و ناگزير براي حيات مستقل خود بايد بند نافش را از مادر (نويسنده) بريد، شخصيت جداگانهاي از نويسنده پيدا ميكند كه گرچه هستي نويسنده (مادر / نويسنده) در اثر مشهود است ولي متن يا اثر، خود، براي خود زندگي و موجوديت مستقلي مييابد. من، به عنوان خواننده اثر، هيچگاه نميتوانم حضور نويسنده و جنسيت نويسنده را در اثر ناديده بيانگارم، گرچه هر اثر هنري كه آفريده ميشود و در درون زهدان زن / مادرانه انيمايي هر نويسنده / آفريننده نطفه ميبندد و آن، بخش زنانه درونه انسان (چه زن و چه مرد) است كه آفريننده است، اما، اين زهدان زن / مادرانه انيمايي را در زن و مرد، با توجه به ساختار اجتماعي / ژنيتيكي / فرهنگي / تربيتي / و ... شخص يكسان نميدانم. بنابراين ناگزيرم كه جنسيت نويسنده را نيز در آفرينش اثر دخالت دهم و اتفاقاً از اينجاست كه ميتوان نقد و بررسي جنسي / جنسيتي متن و اثر را تفكيك و ارايه نمود. در كنار همه اين مطالب كه گفته شد لازم به يادآوري است كه يك نكته بسيار مهم ديگر هست كه متن را دچار درك و لذت هنري خوانش تجربي و پارادوكسيكال مينمايد و درست اينجاست كه ناگزيريم جنسيت راوي (به ويژه راوي اول شخص را) در درك متن موثر بدانيم. اين پارادوكسيكال شدن درك متن و لذت هنري خوانش متن آن گاه بروز مينمايند كه خواننده بداند جنسيتاش را در اثر لحاظ ميكنم و با آگاهي و دانش از آن است كه وارد حوزه درك و لذت هنري خوانش متن ميشوم) متفاوت است.
آخرين نكتهاي كه براي من خواننده زن، با همه تجربيات و دانش و آگاهي متفاوتي كه به دلايل تاريخي / اسطورهاي / فرهنگي / اقتصادي / سياسي / هنري / ادبي / و ... كه از همين فرهنگ سلطه مردانه به دست آوردهام، دارم و همه اين تجربيات متفاوت، برگرفته از همين تجربيات مردانه است (به دليل اين كه جامعه جهاني ناگزير پس از دوران كشاورزي و افزايش سود و سرمايه اساساً دو شقه شد و اين شقاق شامل حال زن و مرد هم شد و زنان به خاطر سلطه فرهنگ مردانه، آن را بيشتر تجربه ميكردند) جالب و تازه مينمايد، اين نكته است كه، روايت يك مرد نويسنده يا يك نويسنده مرد در قالب راوي زن ناموزونيها و ناهنجاريهايي در درك و لذت هنري متني به وجود ميآورد كه اگر راوي، همجنس نويسنده بود اين ناموزوني و ناهنجاري وجود نميداشت و يا كمتر وجود ميداشت.
اين ساختار شكني و اين هنجار گريزي و اين آشنايي زدايي كه در روايت راوي زني كه در حقيقت تجربيات مردانه دارد، به ويژهتر كه، اين راوي در حوزههاي بسيار خصوصي زنانه مانند حوزههاي جنسي / جنسيتي / عشقي / دلدادگي و ... زن (و حتي مرد از نگاه زن) وارد شده و از زاويه ديد يك زن تجربيات مردانه خود را روايت ميكند، گونه تحليلي / تفسيري / نقدي / هرمنوتيكي / و ... ديگري به خود ميگيرد.