زبان شناختي از افراط تا تفريط
خسرو آقاياري
دهه هاي آغازين قرن بيستم، عصر اوج گيري کاوش هاي نظري انديشمندان عرصه زبان شناسي است. تلاش چشم گير متفکران زبان-شناسي مثل: سوسور، يلمزلف، ياکوبسن و سايرين، هويت تازه اي به دانش زبان شناختي بخشيد. اين تلاش ها به فهم دانش زباني دنياي معاصر کمک شاياني کرد.
دستاوردهاي روشن و نظام مند اين پژوهشگران در علم زبان شناختي و شعب گوناگون آن، نقش اين علم را در قلمرو علوم انساني به طور عام و بسيار گسترده و در ادبيات و هنر بطور خاص، بيش از پيش جايگاه متمايز و ممتازي بخشيد. زبان شناختي با ساختن مدل و انگاره هاي مجرد و فراگير از نظام زبان در عام ترين مفهوم آن تا مفاهيم خاص مثل ادبيات، کليد فهم و تحليل ادبيات و هنر را بر اساس نظامي علمي و ساختارمند امکان پذير ساخت.
اهميت مباحث زبان شناختي و دستاوردهاي آن آن قدر دقيق و تعيين کننده است که انديشمند بزرگي مثل هايدگر، زبان را خانه آدمي مي داند و تمامي تظاهرات علمي، هنري و ادبي آدمي را چيزي جز زبان نمي داند. مباحث زبان شناختي عام و چه حوزه نقد ادبي زبان شناختي، بي ترديد نقشي غير قابل انکار در برکشيدن ادبيات و هنر و کمکي شايان به فهم و تحليل ساختارهاي آن دارد. اما اين که آيا مباحث زبان شناختي، آخرين و والاترين مرتبت ادبيات و هنر است و برتر از آن چيزي وجود ندارد، و يا اين که مسلح شدن به توانايي هاي نقد زبان شناختي، يعني رسيدن به رفيع ترين قله ها، چيزي است که عالمان حوزه زبان شناسي نوين با ديد آميخته به ترديد به آن مي نگرند و نقاطي مبهم را براي ايجاد سوال و ادامه اين مسير و صعود به قله هاي دوردست تر باقي مي گذارند.
در کشور ما اما با اين حقيقت عظيم علمي دو نوع برخورد مي شود که نمايشگر دو سويه افراط و تفريط است. شيوه اي که در بسياري از حقايق جاري است.
سويه افراط اين برخورد که بيش تر محصول فقر علمي و ندانستن است، بي اعتنا به مباحث جديد، همچنان با شيوه کهن نقد سنتي (زباني) که البته شعر بنياد نيز هست، به تحليل متن ادبي مي پردازد و جزء به جزء آن را از زير تيغ تيز نقد مي گذراند. آن چنان که گويا هيچ نيازي به شيوه هاي نوين و مباحث نو وجود ندارد و حد اعلاء نقد ادبي، همان شيوه سنتي و قدمايي است.
در سوي ديگر عمدتاً جوانان هنرمندي وجود دارند که در برخوردي از سر تفريط، حد اعلاء ادبيات و شيوه نقد را مباحث زبان-شناسي مي دانند.
در منظر اينان، ادبيات مترادف با زبان و مباحث زبان شناختي است!
زبان جوهر يگانه اي ست که چونان جان در قالب تمامي تظاهرات ادبي و هنري جاري است و جز آن چيز ديگري وجود ندارد.
اما به واقع آيا چنين است؟ براي پاسخ به اين پرسش ناگزير به مرور اجمالي مبحث زبان شناختي و دستاوردهاي آن هستيم.
مباحث نوين زبان شناختي آن چنان که آشکار است در دهه هاي آغازين قرن بيستم شکل گرفت. پيشگامان اين نحله جديد که در انگلستان و آمريکا پديد آمد، افرادي بودند مثل آي.ا.ريچاردز، امپسون، کلينت بروک، رابرت پن وارن، آستين وارن و رنه ولک (که به خاطر کتاب تاريخ نقد که به فارسي ترجمه شده است، در ايران بيش تر شناخته شده است).
در دهه هاي سوم و چهارم اين قرن بود که نقد نو و نقل عملي، رفته رفته باب شد. پيروان اين نوع نقل ها، پيش از مسائل جامعه شناسي، روان شناسي، سابقه تاريخي و ... توجه به خود متن را محور پژوهش هاي خود قرار دادند. لذا در اين دوره بيش از هرچيز خود اثر ادبي (متن) مرکز تمامي توجهات گرديد. هر متني به عنوان يک پديده ادبي مستقل و مجزا از عناصر تأثيرگذار پيراموني مورد تحليل قرار گرفت.
اين نظريه (چرخش توجهات از پيرامون به متن) بخشي از گرايش عامي بود که در آن دوره رواج داشت و سعي مي شد تا هر عملي را استقلال تام ببخشند.
بسياري از کتاب هايي که در زمينه زبان شناسي در دهه هاي پنجم تا هفتم اين قرن نوشته شده، تلاش مي کنند بگويند که زبان شناسي، علم تجربي مستقلي است با شيوه و روش خاص خود. چنين گرايشي در بررسي هاي ادبي و در نقد ادبي هم موجود است.
در سال هاي دهه ششم و هفتم قرن بيستم از طريق حلقه پراگ دوباره مکتب فرماليسم روسي در آمريکا و اروپا زنده شد و مورد توجه قرار گرفت. اگر چه نهضت فرماليسم روسي پديده اي متعلق به دهه هاي اول و دوم اين قرن است، ولي در آن زمان چندان مورد توجه قرار نگرفت. اين نهضت در دوره اخير از رهگذر رشد و رونق زبان شناسي دوباره مورد بازخواني قرار گرفت و آراي فرماليست هاي روس نظير شکلوفسکي و ديگران به همت ياکوبسن باب روز شد.
سوال اصلي اينان در زمينه ادبيات اين بود که کيفيت ادبيت در ادبيات از کجا حاصل مي شود؟ چه چيزي سبب مي شود که زبان به ادبيات بدل شود؟
اين مسئله سرانجام به طرح مباحثي بنيادين از نوع آشنايي زدايي، برجسته سازي، هنر عنوان صناعت و مسايلي نظير اين ها از سوي ياکوبسن و ديگران منجر شد.
اين توجهات سبب شد که تحليل خشک و عالمانه متن تا حدود زيادي با امر اساسي ادبيت ادبيات آميخته شد و توجه همگان به اين معما معطوف شد که چه چيزي وجه تمايز زبان از ادبيات است؟
در همين عصر و به تبع بازشناسي فرماليسم روسي در غرب بود که غربيان با آراي کساني ديگر از جمله ميخائيل باختين آشنا شدند و باب مباحثي از نوع چند زبانگي، چند تکيه اي و ناهمصدايي و نظاير آن در مطالعات ادبي باز شد.
زبان شناسي ساخت گرا نيز در طول دهه هاي دوم تا ششم شکل گرفت و بسط يافت. اينک نقد نو با فرماليسم روسي و زبان شناختي ساخت گرا و نقد زباني سنتي در هم آميخت و از آميزش اين ها، پيکره تنومند و پرتواني از دانش ادبي و ابزار نقد تحقيق ادبي در همين دهه ها به وجود آمد.
زبان شناسي جديد به تعبيري به دو شاخه تقسيم مي شود: يکي زبان شناسي ساختاري يا ساخت گرا و ديگري هم زبان شناسي نقش گرا. زبان شناسي ساختاري از بلو مفيلد و ساپير شروع مي شود و به چامسکي، ساخت جمله را مساوي با کل زبان مي داند. از نظر دنباله روان اين نظريه، اگر ما يک جمله ايده آل پر پيچ و خم را تجزيه و تحليل کنيم، به همه عناصر ساختاري و روابط ساختاري زبان در چارچوب همان يک جمله دست خواهيم يافت.
به اين ترتيب بايد گفت که چنين زبان شناسي اساساً به کار مطالعات ادبي نمي آيد. براي اين که جمله، نقطه آغازين آفرينش ادبي است، نه نقطه پاياني آن. زبان شناسي اگر قرار باشد به کار مطالعات ادبي بيايد، بايد از جمله فراتر برود و به متن با نگاه ويژه بپردازد. در حالي که زبان شناسي ساختاري حتي در شکل جديد آن تحت عنوان زبان شناسي زايشي نيز به متن نمي پردازد.
در زبان شناسي ساختاري به خصوص در شاخه زايشي، تلاش عمده بر اين است که به احکام عام برسيم، به جهاني هاي زبان. هرچه بيش تر ويژگي هاي فردي خاص يک زبان را کنار بگذاريم، چنين شيوه اي به کار تحليل آن جنبه هاي ظريف و زيبا و به شدت فردي زبان نمي آيد که متعلق به امر آفرينش ادبي است.
آن چه به کار چنين تحليلي در عرصه ادبيات مي آيد، زبان شناسي نقش گرا است. زبان شناسي نقش گرا در اروپا شکل گرفت و رشد يافت و به نظريه هاي گوناگون مجهز شد.
از پيش گامان اين جريان مي توان آندره مارتينه را نام برد. همچنين فرث وهيلدي. زبان شناسي نقش گرا به دليل حساسيتي که به ويژگي هاي خاص جمله و به تناسب آن با محيط پيرامون نشان مي دهد، به وجود ساختي بزرگ تر از ساخت جمله قايل است که آن ساخت متن (Text) است.
متن نيز مانند جمله از واحدهاي ساختاري و روابط ساختاري مختص به خود صورت مي بندد. واحدها و روابطي که در محدوده جمله نمي گنجند. مثل روابط انسجام، پيوستگي، مبتداسازي و جز آن ها. يا عطف و تکرار واژگاني و حذف و نظاير اين ها.
اين نوع خاص از زبان شناسي، گذشته از دو لايه ساختاري جمله و متن، لايه ساختاري سومي هم دارد که از آن به نام گفتمان (discouvse) ياد مي شود.
ساخت گفتمان، از رهگذر ترکيب متن، به عنوان ساختي کلاً زباني با بافت موقعيت به عنوان ساختي کاملاً غير زباني حاصل مي-شود. پيداست که وجود ساخت گفتمان سبب مي شود که بتوان اثر ادبي را در بافت موقعيت تاريخي، جغرافيايي، اجتماعي و ادبي آن قرار دهيم و آن را در سنجش با کل سرمايه هاي فرهنگي- ادبي يک زمان ارزشيابي کنيم. اين ها همگي سبب مي شود تا اين قضاوت درباره زبان شناسي نقش گرا صورت بپيوندد که مناسب ترين شيوه براي مطالعات ادبي است.
حاصل آن مي شود که نقد زبان شناختي به پيکره بسيار عظيمي از احکام علمي به هم بافته، بدل مي شود و به روش هاي تحقيق و روال هاي کشف عالمانه مجهز مي شود. به گونه اي که اين نوع نقد بتواند هر اثر ادبي را به عنوان متني يگانه و در مقام گفتماني با کل آثار ادبي و کل فرهنگ يک جامعه از هر نظر بکاود و تحليل کند و به کشف عناصر سازنده آن برسد.
با تمام اهميت نقد زبان شناختي در عين حال بزرگان اين رشته چنانکه گفته شد به آن با ديد ترديد نگاه مي کنند. اين ترديد گوش زد کردن اين نکته است که بايد به استقلال ادبيات انديشيد.
در کنار بحث هاي ريشه دار زبان شناختي يک مسئله مهم بي پاسخ مي ماند و آن اين است که؛ ادبيت ادبيات چيست؟ آن چيست که يک اثر ادبي را از يک اثر غير ادبي متمايز مي کند؟
ايگلتون در اين باره مي گويد: اگر نظريه ادبيات وجود دارد، لابد بايد خود ادبيات هم وجود داشته باشد. همان طور که اگر نظريه زبان وجود دارد، پس خود زبان هم وجود دارد. حال اگر نظريه ادبيات، سواي نظريه زبان است، ناگزير بايد پذيرفت که ادبيات بايد چيزي متمايز از زبان باشد. بنابراين سوال مهم اين است که ادبيات چيست؟ آن چيست که زبان را به مرتبه ادبيات بر مي کشاند؟ لذا ايگلتون هم تأکيد دارد و به وجود مقوله اي جدا از زبان به نام ادبيات اعتراف مي کند. او مي گويد: اگر مقوله اي جداي از زبان وجود ندارد، پس اين همه سروصدا براي چيست؟ يا اين که با وجود زبان شناسي با شاخه هاي ارزنده اش ديگر چه ضرورتي وجود دارد که وارد نظريه ادبيات بشويم؟ اين که ما به چارچوبي که زبان شناسي فراهم مي کند، قانع نمي شويم، بدان دليل است که يک چيزي فراتر از زبان وجود دارد و آن ادبيات است. آيا زبان شناسي در توصيف و تبيين «امر خلق يا آفرينش ادبي» هم نقش دارد؟ لذا بايد پذيرفت، چيزي در ادبيات هست که از زبان فراتر مي رود. چيزي که زبان و نقد زبان شناختي از عهده تبيين آن بر نمي آيد. به جرأت مي توان گفت که: اين پديده خلاقيت و کشف است. خلاقيتي که در هنر متبلور مي شود.
هميشه در اثر ادبي، همه آن چيزي که در جهان هم اکنون و بالفعل وجود دارد، موجود است، به اضافه چيزي که وجود نداشته و در اثر ادبي به وجود مي آيد. اين اصل مطلب در ادبيات است. يعني فراتر از مرز زبان و شکستن محدوده آن.
منابع:
1-مباني زبان شناسي عمومي، نوشته: آندره مارتينه، ترجمه: هرمز ميلانيان، نشر هرمس ، 1380
2-فردينان دوسوسور، جاناتان کالر، ترجمه: کوروش صفوي، هرمس
3-تاريخ مختصر زبان شناختي، رابرت هنر روبينز، ترجمه: علي محمد حق شناس، نشر مرکز، 1370
4-مقالات ادبي، زبان شناختي، علي محمد حق شناس، نشر نيلوفر، 1370